loading...
دنیای علم
مردی زیر باران بازدید : 361 دوشنبه 1393/02/29 نظرات (0)

چقدر دلتنگم

من برای آنروز که خروس خانه همسایه را بی جهت سنگ زدم

و کبوتر ها را ساعتی پر دادم

من هنوز در فکرم

روی بام خانه

زیر سقف آسمان میخوابم

و به فصل سرما

زیر کرسی به دعا می شینم

که خدایا امشب

آسمانت

برف سنگین به زمین هدیه دهد

و چقدر خوشحالم

وقتی با چکمه ی نو

روی برف ها به زمین می افتم

آخ که آنروزها را

در قماری

به امیدفردا

من چه آسان باخته ام



چه کسی می داند که چرا در غربت

خنده ای بر لب نیست ؟

من دگر یادم نیست آخرین بار چه زمان خندیدم

چه کسی می داند که چرا دیگر باز

در حیاط خانه ها حوضی نیست ؟

و برای یافتن چکمه ای نو

به کجا باید رفت ؟

چقدر زیبا بود

شوق رفتن به کلاس اول

درس بابا نان داد از کتاب آموختن

یادگاری روی نیمکت کندن

در کلاس منتظر زنگ تفریح بودن من در آن روز نمی دانستم

که سعادت یعنی

یک کشیده از معلم خوردن

کاش می توتنستم باز..................

در میان جمعی

بی غرور گریه کنم

همکلاسی تو کجایی تو نمی دانی من

چقدر دلتنگم.........................

امیر امیری مهین

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
درباره ما
به نام خدا صلوات بر محمد آل محمد.
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    ميزان مفيد بودن سايت براي شما
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 302
  • کل نظرات : 70
  • افراد آنلاین : 81
  • تعداد اعضا : 895
  • آی پی امروز : 221
  • آی پی دیروز : 185
  • بازدید امروز : 304
  • باردید دیروز : 401
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,514
  • بازدید ماه : 2,514
  • بازدید سال : 94,478
  • بازدید کلی : 635,910